تبليغاتX
من شمارمو به هيشکي نمي دم التماس نکن

من شمارمو به هيشکي نمي دم التماس نکن

خواهرم / برادرم ..بري بالا بياي پايين من شمارمو بتو نه. می .گم

امدنم بهر چه بود؟

 

یا ام البنین (س)

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/03/06ساعت 20:12  توسط موبايل 912  | 

دختر خاله

 

خيلي وقت بود نديده بودمش .طرفاي ۴ سال .از وقتي که ازدواج کرد.

يادمه همه کاريو کرد تا با پسر مورد علاقش ازدواج کنه .تهديد پدرش که :اگه با اين پسره که نه خونواده درست حسابي داره نه تحصيلات ،نه شغل و حرفه اي ، ازدواج کني قبر خودتو با دستاي خودت کندي و ديگه نمي توني رو ما حساب کني و..... اصلا" روش تاثيري نداشت ..

 

بالاخره با همون آقا با تمام مشکلاتي که سره راه ازدواجشون بود رفت خونه بخت .

گاه و بيگاه از حاچ خانوم ميشنيدم که دختر خالت با شوهرش مشکل داره و کتکش ميزنه و کاره درست و حسابي نداره و دختره صب تا شب ارزوي مرگ ميکنه و از اين حرفا ...

اهميتي نميدادم چون: هرکي خريزه مي خوره پاي لرزشم ميشينه .

حالا بعد از ۴ سال که نديده بودمش ديشب با چشم کبود و باد کرده و تن سيم خورده و انگشت شکسته پاشده اومده خونه خالش .که:

نميدونم باچه رويي برم خونه مامانم ،نميتونم ديگه باهاش زندگي کنم ..ميخوام ازش جداشم .خاله کمکم کن ..

حرفاشو  با گريه و نفس تنگي ميزد .منم واسه اينکه خجالت نکشه داخل نرفتم و توي حيات نشسته بودم ...

تا حاچ خانوم زنگ زد : کجايي پس مهمون داريم زود بيا کاره واجب دارم .

اينجا بود که فهميدم دخترخاله چه تقاضايي داره .

يه رب بعد يالله گفتم و رفتم داخل .

بعد از سلام عليک و احوالپرسي حاچ خانوم گفت بيا بريم بالا کارت دارم .رفتيم .........

-ببين مادرم زندگي خودشه بزرگترم داره خداوکيليش به من هم مربوط نميشه .تاپدرمادر داره من دخالتي نمي کنم .اون با خواهرم هيچ فرقي نداره پس صلاحشو ميخوام .با جدايي کاري از پيش نميره هرکي ندونه منو شما ميدونيم که اين خانوم فوق العاده لجبازو يکدندست پس بايد اول خودشو درس کنه بعد شوهرشو .درضمن :

شما هم دخالت نکن .امشبه اينجا باشه خودم صبح براش اژانس ميگيرم بره سره خونه و زندگيش .....

دعوا بين همه زن و شوهرا هست بايد ريشرو پيدا کنه نه اينکه با هر جرو بحثي بفکر جدايي باشه.

خلاصه حاچ خانوم و متقاعد کرديم و ديشب هم تا ساعت ۳ داشتن با هم حرف ميزدن ..

صبح بعد از صبحانه صداش کردمو گفتم تا ۱۰ دقيقه ديگه آژانس مياد .برو خونه و با فکر همون روزاي اول زندگيتو کن ..نگاه سنگيشو بهم انداخت و گفت :کاش قدر خودمونو ميدونستيم .کاش با تمام غروري که داشتي مغرورم نميکردي و کاش حسرت داشتنتو....

ـ و کاش با خودت لجبازي نميکرديو دستي دستي خودتو به اين روز نمينداختي حالا همه چي تموم شده تو ازدواج کردي و من هم مثل گذشته هيچ علاقه اي بتو ندارم ..پس دوباره اشتباه نکن و زندگيت و کن ....بجاي منم منم کردنها خواسته شوهرتو برآورده کن و کمتر به از دست داده هات فک کن ..

ــ يعني حتي حاضر نيستي که منو برسوني و برام آژانس ميگيري ..

- آره درد همينجاست که هنوزم تو ذهن خودت يه عشق الکي و پرورش ميدي نه تو ازدواج کرديو بايد پايبند شوهرت باشي درضمن شوهرت درسته که خيلي چيزهاي مادي زندگيو کم داره اما خيلي دل بزرگي داره که با اخلاقاي بد تو هنوزم ۵۳تا ميسکال برات انداخته و دربدر داره دنبالت ميگرده صبح که بهم زنگ زد گفت که چقدر دوست داره با اينکه ميدونم فوق العاده از سرت زياده ولي قدرشو بدون و برو سراغ زندگيت ديگه دوس ندارم بدون شوهرت بياي اينجا ...

تمام اينحرفارو زدم درحالي که داشتم به اسمون زيبايه امروز نگاه ميکردم و دخترخاله هم مثل هميشه شکست خورده با جمله اي که :

تو سنگدل ترين و مغرور ترين مرد روي زميني راهي خونه شد ...

حالا:

 

تو اين فکربودم که :نه به اون شورو هياهو و ارزوي اينکه فلاني شوهرم شه و برعکس نه به حالا که ارزوي جدايي و مرگ همديگرو دارن .

کاش تو زندگي يه خورده کوتاه ميومديم و يه خورده بيشتر همديگرو دوس داشتيم ...

 

الان که بچه ها روزنامرو رو ميزم گذاشتن ديدم که :آيت الله بهجت فوت کردند. روحشان شاد..

يا زهرا (س)

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/02/28ساعت 9:49  توسط موبايل 912  | 

دمت گرم...

 

 

دم هرچي رفيق گرم

 

کمر هرچي نارفيقه خم

 

روي هرچي بي مرام کم

 

براي دشمنات آرزوي زلزله بم

 

زير چشم دشمنات هميشه نم

 

ايشالله نبيني غم

 

 

 

يا علي ....

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/02/24ساعت 9:35  توسط موبايل 912  | 

يادت بخير ...

 

 

زندگي يک بازي درد آور است

 

زندگي يک اول بي آخراست

 

زندگي کرديم اما با ختيم

 

کاخ خود را روي دريا ساختيم

 

لمس بايد کرد اين اندوه را

 

بر کمر بايد کشيد اين کوه را

 

زندگي را با همين غمها خوش است

 

با همين بيش و همين کمها خوش است

 

باختيم و هيچ شاکي نيستيم

 

بر زمين خورديم و خاکي نيستيم

 

 

يادت بخير .....

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/02/21ساعت 16:22  توسط موبايل 912  | 

بانوي دو عالم (س)

 

 

 

 دهه فاطميه را به شما دوستداران آن بانوي فرهيخته و بزرگوار

 ،دردانه پيامبرعظيم الشان اسلام، تسليت عرض مي نمايم ....

 

 

 

  يا مادرم زهرا (س) 

+ نوشته شده در  شنبه 1388/02/19ساعت 10:48  توسط موبايل 912  | 

بهار

 

شبهاي سپيد و روزهاي سياه ...

 

دستاي بسته و چشماي باز ....

 

صداي خسته و گريه ي بلند ...

 

همه چيز در کنار هم ......

 

هرچه هست خوش است .

هرچه از دوست رسد نيکوست ..

 

 

***** دوس دارم بنويسم  اما حوصله ندارم .خسته ام .عاشق نيستم ..چرا همتون همينو مي گين .

من عاشق حسينم   ، تموم . واسم حرف درس نکنين ******

 

*****نميدونم چرا بهار امسال انقدر کسل آورو رنج دهندس واسه شماهم ؟؟؟؟ دارم کلافه مي شم از اين همه احساس خواب کاش مي شد چشارو بست و ديگه باز نکرد *****

 

يا حسين (ع)

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/02/15ساعت 12:26  توسط موبايل 912  | 

..........

 

 

هميشه از خوبي آدمها براي خودت يه ديوار بساز،

 

هر وقت درحقت بدي کردند فقط يه آجر از ديوار بردار ،

 

بي انصافي است اگر همه ديوار را خراب کني .

 

يا مهدي (عج)

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/02/13ساعت 8:33  توسط موبايل 912  | 

کجايي ؟

 

نميدونم واقعا" هوا انقدر سرده يا خون توي رگهاي من منجمد شده ..

انگار دوباره زمستونه ..

به زحمت مسير خونه تا محل کارو بدون لباس گرم طي کردم .پياده ، خيره به جاده ، آرام و بدون توجه به اينکه يکساعت تاخير داشتم ..

 

نه سرمارو دوست دارم (سينوزيتم اوت ميکنه ) نه گرمارو (نفسم مي گيره ).

بهار آدمارو گول مي زنه نه گرماش گرماست و نه سرماش سرما . پاييز قشنگترين فصل .

تو مسيري که ميومدم تمام نداشته هامو بخاطر آوردم ..همش ختم ميشد بتو !

کجايي ؟؟؟ مطمئن باش تسليم تنهايي نميشم تا تورو پيدات نکنم ..

 

تو کجايي که براي داشتنت دنيارو زيرو رو کردم و هنوزم ناپيدايي .

 

تا خدا هست غمي نيست .

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/02/10ساعت 8:56  توسط موبايل 912  | 

بد بهتر است ....

 

خوب است هرچه باشد از نبودن بهتر است .

 

گاهي مجبوري :

 

خوب نيست ، بين بد و بدتر مي ماني !

 

صبر کن درست انتخاب کن ؛ بد بهتر است .

 

دلم مثل دريا شده و چشمانم همرنگ کوير .هرچه هست دلي پر تلاطم و چشماني خاکيست .

 

 

يا علي مددي .....

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/02/09ساعت 8:38  توسط موبايل 912  | 

راه دريا

 

 

 

 من که با دريا تلاطم کرده ام

راه دريا را چرا گم کرده ام

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/02/07ساعت 13:3  توسط موبايل 912  | 

من

 

 

 

سال نو مبارک

 

حالمان بد نیست غم کم می خوریم

کم که نه هر روز کم کم می خوریم

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/01/12ساعت 18:30  توسط موبايل 912  | 

گفتم که ناگفته نماند.

 

 

روزهاي خالي از هياهو و پراز جنجال و تنهايي ٬ روزهايي است که تحت هيچ شرايط و بلاي آسماني و تهديدي حاضر بترکم نيست .و خوب است لااقل همدمي دارم .

 

شايد ديگر مجالي براي فرياد زدن در ميان خانه هايي که هريک به دليلي (عشق ٬ نفرت ٬ انزجار ٬ تنهايي ٬ دوست يابي ٬ خداشناسي ٬ کسب و درآمد ٬ آهنگ و موزيک و....دلايل ديگر ) بنا شده برايم مقدور نباشد .

 

بياد دارم اولين آجري که از اينخانه بنا کردم بقدري هيجاني بود که اولين ميهمان خانه ام يک هکر زاده بود ٬ پنداشته بود مغرورمو سرکش ٬ جاه طلب و خودخواهم و در اينخانه خودستايي خواهم کرد ٬ قصد داشت آجر به آجرش را خرد کند ..يادش بخير ! اما بعد براي هم دوستان خوبي بوديم تا جايي که دريافت من هم مانند يوزارسيف جوان ٬ سربراه و خاکيم .. .!!!!!

 

شايد هيچ وقت ٬ شايد هم دوباره بفکر بنا کردن آجرهاي بيشتر و بهتري براي خانه ام باشم .شرايط و سختيهاي روزگار برايم اينطور نوشته است .

 

دلم براي همه شما تنگ خواهد شد ٬ تمام دوستاني که مرا از خود دانستند و دردي از من بدوش خريدند .

 

خداحافظي عجولانه اي است البته شايد چند روزي مجالم دهند تا باتو بگويم .اما پيشاپيش پايدار باشيد ٬ به اين زودي ها نخواهم آمد .اما سعي مي کنم خشت خشت اين خانه را با قلبهايتان بسازم .

 

هستم . احتمالا" کمتراز تعداد انگشتان دست راست شما . اما گفتم که گفته باشم ...

 

 

يا مادرم زهرا (س)

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/10/30ساعت 14:58  توسط موبايل 912  | 

بالهای پروانه

 

آنقدر ضعيف النفسي که اگر تمام دنيارا محبت کرده دودستي بتو تقديم کنند بازهم بدنبال قيمت محبتي !!!!!!!!!!!!!!!

 

کاش براي يکبار هم که شده به پروانه اي که بعداز مدتها بروی دستانت  مي نشيند خوب نگاه کني و با دیدن زیباییهایش به عظمت و بزرگی خالق فکر کنی بجاي اينکه بالهايش را کنده  و لاي دفترچه محاسبات روزانه ات خشک کني .و زیباییش را با مرگ بتصویر کشی ..

 

فکر مي کني با گذره ايام تمام گذشته ها باز مي گردد ؟؟نه اشتباه نکن با گذره ايام فقط خاطرات آن روزهاست که برميگردد و روح کوچکت را مي خراشد هرچند براي تو استثناست ٬ جاي خراشها دلت را آرام مي کند چون خود را برنده می پنداری !!!!

 

خوش باش .کيف پولت را محکم تر بچسب ٬ از کنار هر صندوق صدقاتي که رد مي شوي خود را جمع کن که مبادا گردو خاکش لباست را آلوده کند و کيفت را محکم تر بگیر٬چرا که سره  همين چهارراه کودکي گرسنه با دستاني خاک آلود ٬ چسب مي فروشد و چشم به جاده اي دارد که تو رهگذره آني .....

 

یا رقیه (س)

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/10/28ساعت 14:46  توسط موبايل 912 

دسته و چاقو

 

سالهای ندانم کاری و دل سوزی و باختن برای هیچ اما به امید همه چیز .چقدر زود فراموش می کنند محبت و ازخودگذشتگی تورا درحالی که همه چیزرا باخته ای برای بدست آوردن دل دیگری و جالب همان دیگری تورا نابود می کند بعد می گویند چاقو دسته خودرا نمی برد .. نا جوانمرد  ذره ذره چرا ؟ یکباره ببرو راحتم کن .

این روزا احساس خفقان می کنم . حرفی نمانده که نگفته باشم . نمی داتم چرا انقدر زود صبح می شود و انقدر دیر شب . سه بار تشک تختم را عوض کردم نمی دانم چرا هرچه راحت تر می گذارم زیره تنم سخت تر احساس می شود . نمی دانم چرا غذاهای مادر طعم خودرا از دست داده . چرا هرچه لباس برتن می کنم ٬ شوفاژ را گرم تر اما هنوزم هواسرد است و دستانم سرد تر می شود؟ چرا هرچه سوپ می خورم یا دارو هایم را مصرف می کنم دردم شدیدتر می شود و راه گلویم باز نمی شود؟ امروزمادر را رنجاندم ٬ نا خواسته بدون اینکه کمتر حقی با من باشد ٬ صدای بغض آلودش را هنوز از گوشم بیرون نکردم .خدا مرا نمی بخشد خودم تیشه به ریشه ام زدم و خودم بودم که خودم را نابود کردم .

 

.کاش برای آخرین بار بنویسم .ناشکری نیست پروردگارم .  تو خود گواه بر منی ..

 

یا سید و مولا (ع)

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/10/26ساعت 12:25  توسط موبايل 912  | 

بار آخر

 

براي بار آخر ايستادم ..رمقي نبود به شتاب ٬ چه کنم دستهايم سرد شده بود ٬ اگر فصل علف بود زيره پايم چنار سبز مي شد ٬ دستانم را به جيب فرو بردم و عرض محوطه را طي کردم ٬ کمتر زماني بود که سر به خاکستري برده بودم اما در همين کوتاه وقت تمام زخم هاي کوچک و بزرگ روزگار را بر اندامم حس کردم و اين احساس همراه با سردي هوا آتش بدلم مي زد ٬ وقت اندک بود و گلايه زياد ٬ تنها دليل تحملم سالهاي از دست رفته ام بود ٬ يک پليور بتنهايي حريف چنگها و سوزش باد نبود اما بازهم طبق عادت عصبانيت همچنان دست به جيب بودم تا اينکه صداي زنگ همراه از حال بيحالي بيرون کشيدم مجبور شدم دستم را از جيب بيرون آورم :

- معذرت مي خواهم ٬ دير کردم ٬ خواستم بيايم من از تو مشتاق تر بودم اما مرا ببخش دستور عوض شد تو باز هم فرصت داري ...

چشمانم از حدقه بيرون زد ٬ اين آخرين باري بود که بازي را بدست او سپرده بودم  و او باز هم سر باز زد لعنت به حس  همکاري ...

 

يا صاحب الزمان (عج )

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/10/25ساعت 10:17  توسط موبايل 912  |